|
♥←این وب هک شده→♥ دل تو اولین روز بهار دل من آخرین جمعه ی سال وچه دورندو چه نزدیک به هم
| ||
|
وب هک شده.کاربر محترم ۱عدد کارت شارژ۵ هزار تومنی ایرانسل توی قسمت نظرات بذار ، تا وبتا پس بگیری
جدی فکر کردی الان خیلی کار مهمی انجام دادی؟ چرا وب منو واسه هک انتخاب کردی؟ دوستای عزیز حتما پست قبلی رو بخونین یعنی نوادگان شیطان رو حتما مطالعه کنین؟ باشه؟
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:42 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
حدودا فکر می کنم 7 -8 ماه پیش بود که توی یکی از وبلاگ ها خوندم که نویسنده ش می گفت"این جریان توهین بچه های فیس بوک به امام هادی اگرچه اول به نظرم یه حماقت بازی بچگانه بود اما کم کم داره جدی می شه و نمی دونم چرا کسی جلوی اینا رو نمی گیره." دنبالش خودش گفته بود" نمی دونم چرا برای توهین هاشون از بین 14 معصوم امام هادی رو انتخاب کردن شاید علت اینه که از امام هادی به بعد وجود امام غایب احساس می شه و از امام هادی هست که شیعیان چند دسته می شن یعنی کسی که امام هادی رو قبول داشته باشه امام حسن عسگری و امام زمان رو هم قبول داره اما افرادی که امام هادی رو قبول ندارن دیگه شیعه ی اثنی عشر محسوب نمی شن." حالا چهار پنج روز پیش توی وبلاگ یکی از دوستان متوجه اتفاق جدیدی شدم یه فرد رپ خونی به نام شاهین نجفی(که در حلال بودن نطفه ش صد در صد شک وارده و حرام زاده باید باشه) یه آهنگ سراسر توهین آمیز خطاب به امام هادی و هم چنین یه سری پوستر توهین آمیز تهیه کرده و توی یکی از ترانه هاش هم دقیقا مشخص می شه شیطان پرسته هر خط ترانه ی مسخره ش حرفایی می زنه که مربوط به شیطان و شیطان پرستیه مثلا یه جاش ش میگه"به الت مقدس حالت نامیر اتش" آلت مقدس نماد شیطان پرستهاست منظورش ابلیسک هستش . یعنی زایش جاویدان ابلیس که تو فیلم ۶۶۶ هم اومده و آتش هم که می دونید نماد شیطان پرستاس و خصوصا خط آخر که میگه "مارح وت یارب زج هدجس" و 3 بارم تکرار می کنه و این جمله رمز این شعره:کافیه کل جمله رو بر عکس کنید :"سجده جز برای تو حرام" هم چنین یه گروهی از افراد توی فیس بوک بر ضد امام هادی حرفایی می زنن و جالبه اسم یکی از خودشون هم هادی بود. من نمی دونم چرا امام هادی رو انتخاب کردن اون از تخریب حرمشون گرفته تا حالا. واقعا پشت پرده ی این کارا چیه؟چرا امام هادی؟ آخه تا کی دشمنی؟تا کی؟مظلومیت واقعی رو الان می شه فهمید یعنی چی که بعد شهادتشونم دست از سرشون برنمی دارن؟ پس بیخود نست که توی زیارت عاشورا می گیم خدایا اولین و آخرین اونایی که در حق خانواده پیامبر ظلم می کنن رو لعنت کن.لعنت بر این منگولای احمق که حالیشون نیست واقعا به چه قیمت آدم همه ی هستیش رو به باد باید بده؟ واقعا پشت پرده ی این کارا چیه؟چرا امام هادی؟ [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:27 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
f
چند وقتی می شه که احساس می کنم حتی وقت سر خاروندنم ندارم و این شده که نشده بیا وب فکر کنم این ماه اوضاع خط تلفنمون بهتر باشه . واقعا الان در فشارم پروژه ی آمارمون رو که باید سریعا تحویل بدیم و با اون موضوع پیچیده و گسترده ای که من انتخاب کردم یعنی جنگ نرم خیلی وقتم گرفته شد و از طرفی یه هفته دیگه بیشترمدرسه نمی ریم و بعد از اون تب امتحانات و... ایشالله که قبل از امتحانات بازم بیام وب ولی اگه نشد از خدا واسه همه آرزوی موفقیت توی همه ی امتحانای زندگی و هم چنین امتحان های خردادی می کنم. چند روز پیش دوستام رفتند جمکران خدایی خیلی دلم پر زده واسه اون جا و همش هم به دوستام می گفتم التماس دعا که امروز تلفنی بهم شد و گفت پنج شنبه جمعه دعوتی واسه جمکران! خدایی یه وقتایی حس حضورش لرزه توی بدنم می اندازه خصوصا این اواخر؛ حس و حال عجیبی دارم حس و حال این که مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید... بی ربط نوشت: از این بیت شعر خیلی خوشم اومده: نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد تو سر تا پا وفا بودی تو را من بی وفا کردم... [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:2 قبل از ظهر ] [ هاجر ]
حالم از این واژه ها بهم می خوره شاید درکم نکنید ولی برای من خیلی سخت بود که هر پسری نزدیک ما می شد می یومد می ایستاد شروع به حرف زدن و شماره دادن.من مقصر نبودم خیلی برام آزار دهنده بود که تا می اومدیم حرف بزنیم کیف این هوا و این فضا رو ببریم چند نفر... واقعا مگه بی فرهنگی چیه بی فرهنگی فقط اینه که وسط خیابون فحش بدیم بی فرهنگی اینه که آشغال بریزیم با ظاهر نا مناسب و نامرتب بریم بیرون این بی فرهنگی نیست که مکرر مزاحم دیگران بشیم؟ یه پیرمرده هم اومد یه سریشون رو دک کرد و گفت چرا نمی زارین این دخترا یه کم استراحت کنن هر دومون خوش حال شدیم از کارش اومدم به مهناز بگم کاش همه مسئولیت پذیری این آقا رو داشتن این حرف هنوز به لبم نیومده بود که اومد توی پل ما و گفت من اینا رو دک کردم ما هم تشکر کردیم بعد مکثی کرد و گفت 500 تومن بهم بدین در کیفمو باز کردمو بهش دادم وقتی رفت مهناز پرسید واسه چی پول گفتم خوب دیگه مزد کارش رو حتما گرفت. دنیا رو ببین.. من بی گناه نیستم شاید اشتباهم بلوتوث کردن آهنگی بود به مهناز آهنگ شاد و قشنگی بود و مهناز هم صدای گوشیش بالا بود این بود که چند نفر که رد می شدن یا می رقصیدن یا می یومدن گوشیشونو می زاشتن کنارمون که بلوتوث کن. نمی خوام بگم چی شد و چی گذشت فقط برام خاطره شده بود مثل همیشه که نه با شدت بالاتر که تو راه بازگشت توی چهار باغ صدای طبل و شیپور غمناک شنیدیم یه باره مهناز گفت خاک بر سرمون شهادت حضرت زهراست چقدر آهنگ گذاشتیم ... سرم درد گرفت ایستادیم کنار بقیه توی پیاده رو پرچم های سیاه علم های عزا و مداحی توریستایی که با نگاه عجیبی به تماشا ایستاده بودن جوونای پاکی که در عین خوش تیپی و جوانی علم سیاه گرفته بودنو با اونامقایسه.. چه الگویی داریم حضرت زهرا و... خوب بود که سر دردم اجازه ی بارونی شدن بهم نمی داد احساس خفگی بهم دست داد احساس می کنم هوای شهر مسمومه بوی گند گناه بوی گند بی پردگی بی حیایی بی غیرتی داره حالمو بهم می زنه شاید اشتبای منم این بودکه دهن به دهن فقط دونفرشون گذاشتم(اعتراض و دعوا) آخه یکیشون یه پسره ی ریزه میزه ای بود که یه غیافه ی دخترونه واسه خودش درست کرده بود و مثل دخترا صداشو نازک کرده ومی گه سلام منم گفتم چرا این قدر ارزش خودتو پایین میاری چرا زن شدی مرد باش محکم باش انسان باش و بعد همه ی حرفای من بگه من اصلا مرد نیستم دو رگه ام. دردم گرفته درد داره واسم با این که من ساده ی ساده هستم بشینن بغلم بزنن تو ی صورتمو و... درد داره واسم شب شهادت آهنگی گوش بدم که پسره بیاد جلومون برقصه . درد داره واسم الافی این جوونا بی غیرتیشون دختر شدن پسرا . درد داره این بی پردگی ها این که مردی مزد غیرت بگیره. درد داره آرامش نداشتن. درد داره جواب اعتماد همسر رو خوب ندادن. بابا دردم می گیره که ... بی خیال چی بگم؟؟؟؟؟؟ دلمون خوشه با کلاس داریم می شیم دیگه عقب افتاده و متحجر نیستیم اسم آزار و اذیت رو گذاشتیم های کلاسی!!!!!!!!!!! سرم درد می کنه در حد انفجار بوی گند گناه دردش اورده. بعد نوشت: صبح تا حالا حال و هوای عجیبی دارم دنبال بهونه برای گریه م به قول آغاسی شاید این جمعه بیاید شاید. خسته شدم از همه چی از این روزمرگی های بی دلیل از این روز و شب هایی که سر می شه.چشمام آبستن اشکه، بدنم سسته ،جدی می شه فردا صبح که مامانم بیدار می شه بره دعای ندبه یه باره از تلوزیون بگن مهدی توی مکه ست نوای این ناصر ینصرنی سر می ده یاران پسر فاطمه بشتابین یعنی می شه اون بیاد که دیگه هیچ بچه ای خورشید رو توی دفترش سیاه نکشه که پدر کارگرش زیر آفتاب نرسه که دیگه هیچ کس از روی ناچاری گدایی نکنه هیچ کس ظلم نکنه هیچ جای دنیا بچه ها کشته نشن هیچ کس دروغ نگه هیچ کس محبت گدایی نکنه. یعنی می شه. به خدا خسته شدم حتی از ته دل خندیدن هامون هم معنی خنده نمی ده.واقعا می شه تقویم عوض شه اولین روز حضور مهدی دومین روز حضور مهدی. آه که دوباره نامه ام گیرنده دارد اما آدرس نه کجا ببرمش به که نشان دهمش دل تنگی برای کسی که تا به حال ندیده ایش معنی می دهد؟عشق ریختن پای کسی که ندیده ای... من بی تو هیچم خاکسترم نکن خیس زگریه تنها ترم نکن عاشق نبودم تا با تو سرکنم آتش نبودم خاکسترم نکن... برچسبها: دل نوشته ها, بوی گند گناه [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 0:34 قبل از ظهر ] [ هاجر ]
وفردا هم که بله من از الان می خوام بگم به غروب سیزده بدر فکر کن.از طرف ستاد زهرمار سازی سیزده بدر. و پیشاپیش فردا روز 14 فروردین مطابق با 2 آوریل ایام حزن دانش آموزی را به کلیه ی دانش آموزان دانشجویان و کارمندان و کارگران عزیز تسلیت عرض می کنم مخصوصا قشر شریف دانش آموز.
ولی خداییش حال من الان این بیت شعره: به به یاد تعطیلات رفته از دست / غم و غصه کنارم همسفر شد ولی در کل دوستای عزیزم آهای سیزدتون بدر دشمناتون در به در رفقاتون گل به سر گرفتاریاتون زود بدر خوشیهاتون هزار برابر
[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 9:54 قبل از ظهر ] [ هاجر ]
قرعه به نام من دیوانه زدی که چه که بار تمام دردها را تنهای تنها به دوش کشم؟ شانه های یک خسته مگر توان بار چند چیز را دارد؟ چقدر سخت است مقابل خورشید باشی با چشمهای بسته حس پرواز باشی در قفس ،طوفان باشی در کویر و تنها باشی و بار تنهایی را تنهایی به دوش کشی. و با همان چشم های بسته هر شب خواب خورشید را ببینی و با بال های زخمی خواب پرواز. چقدر سخت است دردی بکشی که درد نیست از جنس چیزی است ناشناخته و بنالی هر شب از نالیدن هایی که نالانت می کند و هیچ نمی گویی و هیچ نتوانی کرد. چقدر سخت است پاهایت را ببندند و دویدن را به رخت بکشند بال هایت را بشکنند و پرواز را به رخت بکشند و بخندند بر درد دیگران و بگریی بر دردهایشان و راحت بگویند و راحت بگذرند و بگذارند.مترسکی شده ام در مزرعه ی دل تنگی که کلاغ ها برایش می گریند. بال هایم درد می کند حس پرواز دارد و خاک زمین نشینی می خورد قلبم گرفته و دلم از دردهای نامعلوم . این بار دردهایم و زخم هایم آسمانی است هرچند کهنه ست و هر از گاهی دستمالی بر قاب کهنه ش می کشم اما آخر از پا در می آوردم دردهایی که از برای خودم نیست. و باز تو قرعه به نام من دیوانه زدی که چه که دردهای همه را یک جا به دوش بکشم که بار تنهایی را تنها به دوش کشم؟ برچسبها: دل نوشته ها, نا امیدی هام [ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 1:24 قبل از ظهر ] [ هاجر ]
آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس
ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد،
به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از
طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنین
بیماری انتخاب كرده است؟! نتیجه اخلاقی : در نبرد بین روزهای سخت و انسان های سخت، این انسانهای سخت هستند که باقی میمانند، نه روزهای سخت نتیجه اخلاقی 2 :همون که خودش گفت در شادی ها هرگز نمی گیم چرا ما چطوریه که تا غمگین می شیم می گیم چرا من؟ نتیجه اخلاقی 3 : خدا میگه بنده های من خیلی نا شکرن هر خیر و خوبی بهشون می رسه رو از لیاقت خودشون می دونن و تا گرفتاری پیدا می کنن اونو از جانب خدا می دونن و ناشکری می کنن.
برچسبها: مطالب جالب [ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 1:29 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
گفتم عیدیه بزارم دلتون وا شه خدایی باحاله من هر وقت می خونم خنده م می گیره:
یه داستان خیلی خنده دار نخونی از دستتون رفته!!!! یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو
اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! حالا به روایتی نتیجه اخلاقی برچسبها: مطالب جالب, مطالب خنده دار [ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 10:14 قبل از ظهر ] [ هاجر ]
درست یه سال پیش بود دغدغه هایی که برای چیدن هفت سینم داشتم هفت سین پارسالم با همه ی هفت سین های عمرم فرق داشت چون ندامت و پشیمونی هم توی سفره م بود احساس می کردم بار تمام گناه های بشریت رو من دارم به دوش می کشم و با اون حال گریه می کردم و سال رو تحویل می کردم نمی دونم چند روز قبل از سال تحویل بود که رفتم مناطق عملیاتی جنوب اون جا توی طلاییه همون جا کنار رود هور به جریان آب نگاه می کردم گریه می کردم از ته قلبم از عمق وجودم. اون جا فاطمه بغلم گرفت اون جا باهاش آشنا شدم ولی دوستیمون نهایتش نیم ساعت گذشت چون کمی بعد که اروم شدم اسم و شهر و اینا رو از هم دیگه پرسیدیم شماره شو گرفتم و اون رفت تهران اما هنوز با هم رابطه پیامکی داریم. نمی دونم یادتونه یا نه پارسال سال تحویل نیمه شب بود شاید یه ساعت زودتر بیدار شدم قرآن می خوندم و اشک می ریختم خیلی قشنگ بودم کنار سفره هفت سین نقلیم و نور ضعیف شمعم زیباترین صحنه ها رو می دیدم و این گونه سال 89 رو پشت سر گذاشتم و آرام در مسیر زمانی جاده ی سال 90 قدم گذاشتم سال 90 سال خوبی بود حداقل از لحاظ بحران های روحی که من در آرامش بودم اما بلاخره بعضی مسائل خیلی تلخ هم توی این سال رخ داد. 90 گذشت 91 در راه است همیشه موقع تحویل سال یه نگرانی تلخ و عجیبی می گیرتم یه استرس نرسیدن نمی دونم چرا برام سخته که سال های عمرم به سرعت طی شه از خدا می خوام امسال زیباترین و پر بهره ترین سال رو برای ملت ایران رقم بزنه از خدا می خوام تمام بشریت گام های محکم تری رو به تکامل و خوبی برداره از خدا برای همسایه ای که نانمان را دزدید نان و برای آن که ناممان را دزدید نام می طلبم از خدا تمام زیبایی ها را می طلبم. خدایا آرام دار قلب آنانی را که آرامش را در جایی دورتر از خانه ی تو می جویند مهربان دار قلب هایی را که مهربانی ندیده اند عاشق دار مردمانی که از عشق فقط اسمی شنیده اند پناه بی پناهان باش سادگی را بیاموز به آنانی که ثمره ای در دروغ ندیده اند. خداوندا برای یارانی که قلب ما را شکستند مهربانی و برای آنانی که روح ما را آرزردند بخشش می طلبیم و برای خویشتن آگاهی شکیبایی و دل آرامی و عشق و عشق و عشق می طلبیم.
خداوند سال خوبی در تقدیرمان رقم زن سال طلایی به وسعت تمام آرزوهای بشریت. یا مقلب قلوب والابصار قلب های ما را سامان بخش و چشم هایمان را نور معرفت ده یا مدبر الیل و النهار شب و روزمان را رنگ بهاری ده یا محول حول والاحوال حال های خراب ما را تغییر ده ای تویی که هر لحظه و هر جا با مایی امین
برچسبها: عید نوروز, دل نوشته [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 7:35 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
مسئله ی 1
تا حالا شده توی شلوغی بازار و لحظه ای که اومدی جنس خریداری کنی یه دفعه توی فکرای عجیب غریب بری و اصلا احساس کنی دلت هیچی نمی خواد و به همه ی چیزایی که توی مغازه هاست بی علاقه ای اصلا تلاش مردم رو برای خریداری بیهوده بدونی و یه دنیا غم بیشینه رو دلت از جا نامعلوم. و بعد در عوض شده بری بازار و یه دفعه دلت چندتا چیز خیلی بزرگ رو بخواد یا به قول معروف هرچی می بینی رو دلت بخواد.ولی ببینی خواسته هات نه با شرایط اقتصادی جور در میاد و نه با عقل. من که واقعا حالت اول رو ترجیح میدم تا حالتی مثل الانم که مانتوی عیدموگرفتمو الان عاشق یه مانتوی دیگه شدم. مسئله ی 2 از ماجراهای قبل از عید یکی دیگه ش جریان خونه تکونی یا به قول برو بچ رفت و روهاست که هر روز سر بعضی از کلاس ها نیم ساعت از وقت رو به این مسئله اختصاص میدیم که خانم بوق رفت و رو هاتون چه پیشرفتی داشت؟ مسئله ی 3 اما برای ما دانش آموز ها یه مسئله ی سومی هم هست و اون کی تعطیل کردنه؟ پارسال کلاس متحد ما چند روز قبل از عید نیومدن و منم زنگ میزدم به خونه هاشونو با تغییر صدا کلی سرکارشون میذاشتم که آره سازگارم از اداره ی آموزش پرورش و شما به چه حقی خودتونو تعطیل کردینو... مسئله ی 4 برای ما اما مسئله ی چهارم امسال ما بر و بچ مولوی سفره هفت سین هایی هست که قراره بچینیم امروز توی وسایل سفره 7 سین بچه ها دف و تنبک هم دیده می شد و لباس های محلی. می تونین این صحنه رو توی مغزتون تصور کنین: مدرسه ای کاملا جدی با مدیری به شدت تابع قانون و جدی کلاس سوم تجربی زنگ فیزیک دبیر سر کلاس تشسته بر میز با لبخندی بر لب نیمکت ها نظمش به هم ریخته و دورتا دور کلاس چیده شده برای باز شدن فضای وسط کلاس دو نفر اون وسط بالباس محلی در حال رقص یکی در حال خوندن بشکن بشکنه و دف زدن و ماها در حال جواب دادن که آره بشکن و دبیر همچنان خنده بر لب... من می تونم قسم بخورم در تمام طول تحصیلی چنین صحنه ای ندیده بودم طوری که من لب گوش خانم بگم هله دان دان دان دان هله یه دانه و خانم بخنده. وای چه خنده بازاری بود امروز ولی انصافا دبیر باحال تر از این ندیدم منه بدبختم قرار بود کنفرانس بدم ولی خانم ترجیح داد جک برای همدیگه تعریف کنیم. خیلی دوستش دارم کاش خانم زبان فارسیمون که دست رضا خان رو از دیکتاتور بودن بسته و ناصرالدین شاه رو سرجاش نشونده هم یه کم درک می کرد که به قول دوستم که وقتی با خانم دعواش شد گفت: خانم من از کلاس می رم بیرون اما بدونین مدرسه حکومت نظامی نیست کلاس هم پادگان نیست بچه ها هم سربازهای شما نیستند.
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 8:11 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
تا همین چند وقت پیش خونه ی خاله م پیش بچه ی تازه به دنیا اومدش بودیم که زمزمه های اصغر فرهادی رو شنیدم جالب شد برام اون جا متوجه شدم فامیل های نزدیک شوهرخاله مه و خواهر شوهر خاله م گفت ببین به خاطره جدایی نادر از سیمین دارن اصغر رو جایزه میدن یاد کلاغ نیوز افتادم که شنیدم می گفت سارکوزی گفته می خوام جدایی نادر از سیمین رو ببینم. روم رو کردم سمت ماهواره من که اینقدر خوش حال می شم از افتخارات ایرانی نا خود آگاه زیاد خوش حال نشدم اصغر فرهادی بالای سن می رفت و اون خانم های غربی هم اصرار داشتند بهش دست بزنند و ... حرف هایی خوبی زد که من از مردمم سپاس گذارموو من پیام صلح جویی آن ها را به گوش همه می رسونم خوش حال بودم بلاخره جایزه گلدن گلوب بود وقتی زبون به زبون چرخیدن این خبر رو شنیدم جالب تر شد برام اما خبرهای عجیب جدید. می گفتن با آنجلینا جولی دست داده و خودم هم عکسش رو دیدم و در جواب به خبرنگار بی بی سی گفته هرچی می خواین بپرسین این جا ایران نیست که نتونم جوابتون رو بدم و کلی حرف دیگه این شد که سرد شدم آخه چرا آدم باید این قدر جو گیر باشه که سرش گرم بشه آخه الان ایشون فقط آقای اصغر فرهادی نبودن نماینده ایران اسلامی بودن و باید طوری رفتار می کردن که نمایانگر ایران اسلامی باشه اما دست دادن...گاهی به خودم می گفتم انسانه و جایزالخطا و گاهی می گفتم نه چطور اونا اصرار دارن با دست و روبوسی قرهنگشون رو القا کنن چرا ما نباید عرضه دفاع از فرهنگمون رو داشته باشیم؟ گذشتیم از این موضوع تا دو روز پیش که حدیث با خوش حالی توی کلاس داد کشید اصغر فرهادی جایزه اسکار رو هم گرفت واقعا نمی دونستم چیکار کنم خوش حال باشم یا ناراحت این رو با باوری درست افتخاری برای مملکتم بدونم یا این جایزه های پی در پی رو غرض ورزی بدونم. می گن غیر فیلم نامه ی واقعا قویش علت های دیگه کسب موفقیتش این بوده که تمام فضای خانواده های ایرانی رو افسرده و اهل دعوا معرفی کرده این که سیمین تلاش می کنه از ایران بره یعنی فضای حاکم بر ایران اون قدر بده که صلاح نیست ترمه درش بزرگ شه این که یعنی قشر مذهبی ایرانی ها این قدر بی اراده ن که برای آب خوردنشون هم از مرجع تقلیدشون اجازه می گیرن و کلی تیکه دیگه که منم که این فیلم رو دیدم متوجه شدم. مثلا اون قسمتی که سیمین می گه من این نوار شجریان رو هم بردم نادر میگه چیزای دیگه هم هست اگه بخوای و اون میگه نه فقط همین رو می خوام.(خودتون تیکه ش رو حدس بزنین) این ها هیچی ولی بیش ترین مقاله ای که از جدایی نادر از سیمین روی من تاثیر گذاشته مقاله ی نسبته کوتاهی هست که توی ادامه مطلب گذاشتم و پیشنهاد می کنم بخونین. هرچی می خوام به خودم بقوبولونم که دختر این یه افتخاره واسه کشورت این قدر همه چی رو بو دار و سیاسی ندون ورو نده به امثال کریمی (دوستم)که از آب گل آلود ماهی می گیرن که بگه این فیلم رو سیاسی بهش جایزه دادن وگرنه ایران عقب افتاده ست توانایی ساخت فیلم اسکاری و خوب نداره ولی با این حال نمی تونم نمی شه چرا به درباره ی الی که اونم فیلم نامه ش قوی بود جایزه ندادن؟ اصلا چرا به بسیاری از فیلم های واقعا خوب ما اهمیت نمی دن مثلا به فیلم حضرت سلیمان اجازه ی اکران جهانی ندادن. مگه از قدیم نگفتن سلام گرگ بی طمع نیست حالا این همه شک و تردید یه طرف و تبریک هایی که به اون گفتن مثلا معاونت سینمایی ایران که بهش تبریک گفته بود و گفته بود ما هم تمام تلاشمون رو کردیم که این فیلم توی جشنواره های خارجی مطرح بشه و رتبه آوردنش توی جشنواره فجر و تبریک پرویز پرستویی و مجید مجیدی و... و خوش حالی مامانم و اونایی که مثل ما خودش و خونوادش رو می شناسن و مامانم میگه خدا خواست که یکی رو بلند کنه وببین چه جور اصغر رو بلند کرد؟ واقعا تکلیف چیه اسکار اصغر افتخاره واسه میهن واسه شهرش یا جز غرض ورزی دشمن و بازی سیاسی چیزی نیست؟علیه ش جبهه بگیرم یا دفاع کنم ازش؟ پی نوشت: فکر کردم جالب باشه براتون متنی رو که توی مراسم اسکار گفت بزارم: سلام به مردم خوب سرزمینم. الان ایرانی های زیادی در سرتاسر دنیا نشسته اند و مراسم را نگاه می کنند. آنها خوشحالند. نه فقط به خاطر این جایزه و سینما بلکه بیشتر به این خاطر که در روزگاری که دائم حرف جنگ است و سیاست، نام ایران همراه فرهنگ است. فرهنگی کهن كشورم زير غبار سياست پنهان شده واین جایزه را به مردم کشورم تقدیم می کنم که به همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام می گذارند. برچسبها: مطالب جالب, عکس جالب, اصغر فرهادی, مراسم اسکار, خوش حالی برای جایزه اسکار یا ناراحتی خود باختگی از ادامه مطلب [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 10:45 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
خودمم اینو از یه سایتی دیدم ولی فردی که این اسکناس رو دیده بود خودش مستقیما این اسکناس رو از بانک گرفته بود و از بس تحت تاثیر قرار گرفته بود اسکن کرده بود برای سایت. واقعا یه وقتایی با دیدن این چیزا آدم واسه نداشته هاش هم باید شکر خدا رو به جا بیاره. منبع:http://www.jamnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=54377&Serv=37برچسبها: مطالب جالب, عکس جالب, عکسی که شاید زندگیتو نو متحول کنه [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 7:54 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
الو ... الو... سلام .کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت..... [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 10:52 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
سلام خدمت همه ی دوستای عزیز و گلم. اول این که اگه دیر سرزدم یا خدایی نکرده جواب نظراتونو ندادم از اینه که چند روزه وقت سر خاروندنم ندارم و خدایی نکرده از بی ادبی نبوده. دوم این که این متنی که زیر گذاشتم رو خیلی دوستش دارم وقتی جایی دیدمش کم کم یادم افتاد این متن رو یکی داشت برام می خوند و من هم لذت می بردم اما یادم نمیاد کی و کجا بوده. در هر حال خوش حال می شم بدونم نظرتونو و این که آیا شما تو چنین دادگاه هایی قرار گرفتین؟؟؟
نامت چه بود؟
آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اینك محل سكونت؟
زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟
اینك فقط سیاه،ز شرم چنان گناه چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران،كه ببارد ز آسمان وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم درهوای دوست...نه آنچنان وزین كه نشینم براین خاك جنست ؟
نیمی مرا ز خاك،نیمی دگرخدا شغلت ؟
در كاركشت امیدم شاكی تو ؟
خدا نام وكیل ؟
آن هم خدا جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟
همین!!!! حكمت؟
تبعید در زمین همدست در گناه؟
حوای آشنا ترسیده ای؟
كمی ز چه؟
كه شوم اسیر خاك آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی كه؟
گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه!!ولی... ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ دلتنگ گشته ای ؟
زیاد برای كه؟
تنها خدا آورده ای سند؟
بلی چه ؟
دو قطره اشك داری تو ضامنی؟
بلی چه كسی ؟
تنها كسم خدا در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا...
![]() [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 5:54 بعد از ظهر ] [ هاجر ]
چیزی در
درونم مرا وا می دارد رنج خود را با صدای بلند فریاد کنم. من نیک دانسته ام که چه
باید بکنم. آنچه در درونم هست و هرگز فریبم نمی دهد اکنون به من می گوید:(باید در
مقابل تمام دنیا بایستی حتی اگر تنها بمانی. باید چشم در چشم تمام دنیا بدوزی حتی
اگر دنیا با چشمان خون گرفته به تو بنگرد. ترس به دل راه نده. به سخن آن موجود
کوچکی که در قلبت خانه دارد اطمینان کن که می گوید: “دوستان همسر و همه چیز و همه
کس را رها کن و فقط به آنچه برایش زیسته ای و به خاطرش باید بمیری شهادت بده”( ماهاتما گاندی)
22 بهمن
ماه مبارک. (توجه:دیروز هم تولدت پیامبر مبارک ببخشید دیر گفتم هم مامان بابام دعوام کرده بودن هم از کوه افتادم و کلی مشکل دیگه برام پیش اومده بود این بود که حوصله نداشتم.)
با این که باید برم اما حال که بحث از گاندی شد این جمله شو هم بگم که خیلی دوست دارم: خدایا آنان که همه چیز دارند جز تو را به سخره می گیرند آنان را که هیچ ندارند مگر تورا (اما امام سجاد هم چه قشنگ می گه آن که تو رو دارد چه کم دارد و آنکه تو رو ندارد چه دارد؟) بعد نوشت:
چه خبر بود شنیدن کی بود مانند دیدن چی می گن اینا نمی یانو درخت ها رو فیلم برداری می کنن و... خیلی شلوغ بود اولین ضد حال گم شدن داداشم بود اما خیلی زرنگ بود خودش رفته بود خونه. رضا رویگری رو هم آورده بودن اون شعر قشتگ الله الله رو خوند که آدم اشکش در میومد.. بعضی ها رو می دیدم که می شناختمشون و باور نمی کردم بیان ولی اومده بودن با هم تیپ فشن و موهای... بله عشق ایرانه پیر و جوون دختر و پسر و این حرفا نمی شناسه...عشق است ایران عشق است استقلال عشق است آزادی عشق است جمهوری اسلامی... برچسبها: 22بهمن ماه, تولد پیامبر, ماهاتما گاندی, مطالب ادبی [ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 9:13 قبل از ظهر ] [ هاجر ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||